تبلیغات
فروش فیلم بلوری - Snowpiercer (برف‌شکن)

کارگردان : Joon-ho Bong

نویسندگان : Joon-ho Bong, Kelly Masterson

بازیگران : Chris Evans, Jamie Bell, Tilda Swinton

خلاصه داستان : در آینده زمین به سرمای کشنده‌ای دچار می‌شود و همه انسانها و موجودات زنده از بین می‌روند. بجر گروه اندکی که بخت سوار شدن بر "برف‌شکن" را یافته اند. قطاری که دور تا دور دنیا سفر می‌کند و همه چیز در آن طبقه‌بندی شده است ...

 

www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/12/logo-trans.png






فلسفه‌ی برف‌شکن قسمت 1

به‌ قلم جان لی


هشدار: مقاله‌ی زیر داستان فیلم را لوث می‌کند. اگر هنوز برف‌شکن را ندیده‌اید و دوست دارید بدون دانستن داستان تماشایش کنید، این مقاله را نخوانید.۱

برف‌شکن را یک فیلم علمی‌تخیلی نامیده‌اند. مشکل بتوان علمی‌تخیلی‌اش دانست . اگر مردم اصرار می‌ورزند که علمی‌تخیلی بخوانندش، باید بپذیرند که بر پایه‌ی علمی بسیار ضعیف و تخیلی بسیار بد استوار است. فیلم با این فرض آغاز می‌شود که انسان راهی را برای مبارزه با پدیده‌ی گرم شدن زمین۲ توسط یک ماده‌ی شیمیایی ساختِ‌بشر یافته تا جوِّ زمین را خنک نماید. جوِّ زمین هم خنک می‌شود. البته آن‌قدر خنک که کل سیاره دچار یک عصر یخبندان نوین شده و متعاقباً منجر به انقراض انبوه حیات روی زمین که همه بدان آگاه هستیم، می‌شود. گرچه تنها تا انتهای فیلم که یک خرس قطبی روی پرده ظاهر می‌شود و تمام آن «انقراض انبوه حیات روی زمین که همه بدان آگاه هستیم» را از بیخ و بن نقض می‌کند.

این‌که از مخاطب انتظار داشته باشید باور کند که دانشمندان این ماده‌ی شیمیایی سیاره‌دگرگون‌کُن بی‌حصر را قبل از رها کردنش در اِستِراتُسفِر۳ در محیط آزمایشگاهی مورد آزمایش قرار نداده‌اند، بی‌نهایت مضحک است. مضحک‌تر از آن این‌که انتظار می‌رود تماشاگر باور کند که تنها چیزی که باقی مانده، و نه تنها باقی مانده بل‌که از بشریت هم در این جهنم یخ محافظت می‌کند، قطاری‌ست که بدون توقف دور دنیا می‌گردد.

برف‌شکن همان‌قدر علمی‌تخیلیِ خوبی‌ست که مزرعه‌ی حیوانات۴ یک نشریه‌ی کشاورزی معتبر است. با این وجود، درست مانند مزرعه‌ی حیوانات که تمثیل شگفت‌انگیزی‌ست، برف‌شکن هم همان‌گونه شگفت‌انگیز است. ممکن است عده‌ای از این بابت که برف‌شکن حال و روز دنیای امروزمان را توصیف نمی‌کند، آن را تمثیلی نامناسب بدانند. این منتقدین اشتباه نمی‌کنند. فیلم شبیه به دنیایی که امروزه در آن روزگار می‌گذرانیم نیست. اما، مزرعه‌ی حیوانات هم شبیه به زندگی واقعی جامعه‌ی انگلیسی ۱۹۴۰ که انگلیسی‌ها درش زندگی می‌کردند نبود.

 

http://naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1452/animalfarm-1jvsb08.jpg

 

من برف‌شکن را دو هفته پیش تماشا کردم و هنگامی که فیلم به پایان رسید، دو اندیشه در ذهن داشتم. نخست این‌که اثری کم‌یاب را شاهد بوده‌ام – فیلمی که به شعور مخاطبش احترام می‌گذارد. اندیشه‌ی دوم که در ذهن داشتم این بود که بیش‌تر مردم به‌ندرت درباره‌ی آن‌چه می‌دانیم صادق هستند و تقریباً همیشه درباره‌ی آن‌چه نمی‌دانیم ناصادق. به عبارت دیگر، بیش‌تر چیزهایی که مردم ادعا می‌کنند که به آن‌ها آگاهی دارند، خاصه در امور مربوط به علوم اجتماعی (مانند سیاست، اقتصاد، و فلسفه؛ مضامینی که این فیلم به آن‌ها می‌پردازد)، در واقع تظاهر به دانش است.

به همین دلیل، از آن‌جا که فیلم این فرض را گرفته که مخاطب هوشیار۵ است، به مضامینی می‌پردازد که، شوربختانه، در معرض (تخت تأثیر) فردیت (ذهنیت شخصی) بسیار گیج‌کننده‌ای قرار دارند، متعاقباً به این نتیجه رسیدم که افراد زیادی از عامه‌ی مردم خواهند بود که این فیلم را از حفره‌ی تنگ اتفاقات اخیرِ بس ساده و سطحی شده که در اخبار تماشا کرده‌اند، خواهند دید و براساس آن‌ها مورد قضاوتش قرار خواهند داد.

 

http://naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1452/800px-Day_14_Occupy_Wall_Street_September_30_2011_Shankbone_2.JPG

جنبش تسخیر وال استریت

 

همین که تنها تعداد معدودی یادداشت برای برف‌شکن منتشر شده که عنوان می‌کنند تمرکز اصلی فیلم بر روی مبارزه‌ی طبقاتی‌ست، دیدگاهی به‌غایت ساده‌انگارانه، به احتمال زیاد از آن بابت است که برف‌شکن هنوز در سینماهای خارج از کره به نمایش درنیامده است. دیر یا زود است که مقاله‌نویسان کوته‌فکر روزنامه‌های گوناگون که خود را پوپولیست روشن‌فکر می‌دانند تصمیم بگیرند که این فیلم را بهانه‌ای کنند برای فراخوان جنبش تسخیر. بله، مبارزه‌ی طبقاتی به‌طور قطع یکی از موضوعاتی‌ست که فیلم به آن می‌پردازد، اما موضوع پیچیده‌تر از این حرف‌هاست.

مانند مزرعه‌ی حیوانات، آن‌چه برف‌شکن انجام می‌دهد به چالش کشیدن توتالیتاریانیسم۶ (تمامیت‌خواهی) و تمامی استبدادهای کوچکی‌ست که در خود جای داده است. همراه شدن با مخالفان تمامیت‌خواهی، درحالی‌که در یک دولت تمامیت‌خواه زندگی نمی‌کنید، آن‌چنان هیجان‌انگیز به‌نظر نمی‌رسد. اما، انتقاد زیرکانه‌ی دیگری که فیلم عرضه می‌دارد اخلاق (یا فقدان اخلاق) رهبران سیاسی، فارغ از این‌که از کجا آمده‌اند، می‌باشد. در این باره جلوتر بیش‌تر خواهم گفت.

در طول کل زمان فیلم، حتی یک عنصر هم وجود ندارد که توسطِ سرشتِ توتالیترِ رهبرِ قطار، به‌گونه‌ای، تحت تاثیر قرار نگرفته باشد. از همان ابتدای فیلم، مخاطب به فرجام ژرف محیط وخیمی که قسمت انتهای قطار را احاطه کرده، پرتاب می‌شود – دنیای کلاستروفیک۷ (تنگاهراسانه) دیکِنزی۸ که مأوای فقیرترین ساکنان قطار است. چپانده شده در این فضای تنگ و چرکین، این افراد، شامل قهرمان داستان، کُرتیس (کِریس ایوانز)، زندگی رقت‌باری دارند، البته اگر بشود نامش را زندگی گذاشت.

 

http://naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1452/Snowpiercer_concept-art_660.jpg

 

انقلاب در حال شکل‌گیری‌ست و برای مخاطبی که شاهد این‌ست که یک نگه‌بان قنداق سلاحش را وحشیانه به صورت یک پیرزن غیر مسلح می‌کوبد، دیری نمی‌پاید که با ساکنین انتهای قطار هم‌دل و هم‌صدا شده و خونش برای انتقام‌جویی به‌جوش آید. با توجه به اتفاقات دنیای حقیقی که در اطرافمان پدیدار گشته‌اند، برای مثال بهار عربی و تظاهرات ضدخشونت دیگر که در اروپا و ایالات متحده شاهدش بودیم، برای مردم بسیار آسان است تا برای ساکنین انتهای قطار هورا بکشند، و در عین حال، قضاوت زودرس، آن‌ها را به سمتی رهنمون کند که فیلم را درباره‌ی ۹۹٪ ستم‌دیده بدانند که برای اجرای عدالت در برابر ۱٪ ستم‌گر می‌جنگند.۹

 

http://naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1452/EGYPT-PROTESTS.jpg

تظاهرات در مصر

 

آن‌هایی که ادعا می‌کنند این فیلم یک انتقاد استعاری از ناعدالتی ذاتی موجود در سرمایه‌داری‌ست، نه تنها فیلم را درک نکرده‌اند، بل‌که از طبیعت سرمایه‌داری نیز بی‌اطلاع هستند.

بسیاری از ضد‌سرمایه‌دار‌ها خیز برمی‌دارد تا به هر کس که گوش شنوایی دارد بگویند گردش درآمد که ادعا می‌شود در نظام اقتصادی سرمایه‌داری وجود دارد، یک افسانه است – و این‌که سرنوشت اقتصادی شخص توسط شرایط اجتماعی‌اقتصادی۱۰ که در آن متولد شده، مشخص می‌شود و آن شخص ابداً هیچ‌گونه فرصتی نخواهد داشت تا از نردبان مشهور طبقاتی بالا رود. به‌نظر می‌رسد مهاجرانی که وارد کشورهای در حال توسعه می‌شوند و با پولی اندک و دانشی خُرد در رابطه با زبان محلی، در آن جوامع با تلاش زندگیِ‌شان را ادامه می‌دهند و رشد می‌کنند و یا بسیاری از فرزندانشان در مدارس ممتاز شده، شغل‌هایی حرفه‌ای و درآمدزا کسب کرده و یا به کسب و کار پُررونق می‌پردازند، نمی‌تواند آن ضد-سرمایه‌دارها را از دینشان منحرف کند.

این حقیقت که طبقات اقتصادی در جوامع سرمایه‌دار وجود دارند، غیرقابل انکار است. اما، ادعای ضد-سرمایه‌دارها که اعضایی که آن طبقات را می‌سازند ایستا هستند چیزی جز حماقت خودسرانه نیست.

در حقیقت چیزی که ضد-سرمایه‌دارها ادعا می‌کنند با آن در جنگ هستند در زندگی حقیقی جوامع سرمایه‌داری موجودیت ندارد، اما در دنیای برف‌شکن وجود دارد. در دنیای برف‌شکن، سرنوشت اقتصادی‌اجتماعی شخص توسط بلیطی که شخص خریده (و یا نخریده) قبل از آغاز به سفر بدون توقف ۱۷ ساله‌ی قطار تعیین شده است – درجه اول، اقتصاد، و زالوها۱۱ (گدایان). حتی فرزندان کسانی که در قطار به دنیا آمده‌اند، بسیار بعدتر از رویدادهایی که در آغاز رخ داد تا این نظام شکل گیرد، مجبور می‌شوند در ایستگاه‌هایی که والدینشان در آن‌ها سکنی داشته‌اند، زندگی کنند. به‌گفته‌ی مِیسِن (تیلدا سِوینتُن)، یکی از آنتاگونیست‌های دل‌نشینانه شرور فیلم: «مردم ابتدای قطار سَر هستند و آن‌هایی که در انتها پا،» که سخنرانی‌اش را مستبدانه این‌طور به پایان می‌رساند: «حد خود را بدانید، سر جایتان بمانید!»

نظام اجتماعی‌ای که در قطار حاکم است براساس یک نظام فئودال قرون وسطاست، که با خشونت وحشیانه‌ای تحمیل می‌شود. به‌سختی به جامعه‌ی سرمایه‌داری شبیه است.

 

http://naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1452/5395891.jpg

 

وقتی مردم بدون تفکر عمیق به این فیلم نگاه می‌کنند، ممکن است به راحتی به این فکر بیفتند که فیلم در مورد داشتن‌ها و نداشتن‌هاست، وضعیتی که ادعا می‌شود سرمایه‌داری اجازه‌ی رشدش را می‌دهد. اما، این ادعا از حقیقت بس دور است. سرمایه‌داری، با توجه به سرشتش، نیازمند آزادی سیاسی است، که در کنار دیگر چیزها، شامل فرصت برای پویایی اجتماعی‌اقتصادی می‌باشد. برف‌شکن ادعانامه‌ای برای سرمایه‌داری نبود، بل‌که ادعانامه‌ای برای استبداد است.

دیگر موردی که نشان می‌دهد فیلم قصد به چالش کشیدن استبداد را به جای سرمایه‌داری دارد، چگونگی توزیع خوراک توسط رژیم به ساکنین انتهای قطار است. وقت غذا، ساکنین انتهای قطار که همیشه گشنه و دچار سوءتغذیه هستند توسط نگه‌بانان به صف شده و سرشماری می‌شوند تا خوراک جیره‌بندی شده – قالب‌های ژلاتینی قهوه‌ای رنگ که قالب‌های پروتئین نامیده می‌شوند – را بینشان تقسیم کنند. بعدتر آشکار می‌شود که هیچ‌کدام از ساکنین انتهای قطار خبر نداشتند که آن قالب‌های پروتئین از چه ساخته می‌شدند – سوسک‌های خمیر شده (فیلم هرگز روشن نمی‌کند که آن همه سوسک از کجا آمده‌اند).

در دنیای واقعی، از میانه‌ی سده‌ی نوزدهم، کشورهایی که در آن‌ها قحطی پیش آمده کشورهایی بودند که توسط رژیم‌های مستبد اداره می‌شدند که تلاش داشتند خوراک و زرع را براساس تصمیمات سیاسی توزیع و کنترل کنند. زیمباوه تحت سلطه‌ی رابرت موگابه (Robert Mugabe)، کره‌ی شمالی تحت سلطه‌ی سلسله‌ی کیم (Kim)، چین تحت سلطه‌ی مائو سه تونگ (Mao Tse Tung)، اِتیوپی تحت سلطه‌ی مِنگیتسو هِیلی ماریام (Mengistu Haile Mariam)، سومالی تحت سلطه‌ی محمد فرح عدید (Mohamed Farrah Aidid). در صد و پنجاه سال گذشته، هرگونه قحطی که دنیا شاهدش بوده نتیجه‌ی، محض استفاده از عبارتی مطلوب، سوءاداره‌ی سیاسی بوده است.

 

http://naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1452/8dc1a284-e272-4a29-baaa-b5a2c86a2151.jpg

قحطی در سومالی

 

گرچه، در دقایق پایانی فیلم، مشخص می‌شود که خوراک ساکنین انتهای قطار تنها این قالب‌های سوسک‌های خمیرشده نبودند. هنگامی‌که کُرتیس انگیزه‌اش را برای رساندن انقلاب تا ابتدای قطار عنوان می‌دارد، می‌گوید که زمانی بوده که مجبور شده گوشت انسان بخورد.

در آن روزهای نخستین که قطار سفرش را آغاز کرده بود و پایاپای عصر یخبندان معاصر به پیش می‌رفت، ساکنین انتهای قطار که بلیط نخریده بودند اما به‌اندازه‌ی کافی خوش‌شانس بودند که سوار قطار شوند بدون غذا به حال خود رها شده بودند. در نتیجه، وقتی گشنگی تاب‌ربا می‌شود، شروع به خوردن یک‌دیگر می‌کنند. کُرتیس اشاره می‌کند که مزه‌ی گوشت انسان را چشیده است و این‌که «نوزادان از همه خوش‌مزه‌ترند.» او اعتراف می‌کند که حتی ادگار (جَمی بِل)، دست راستش در انقلاب، هنگامی که نوزاد بوده، تقربیاً نزدیک بود توسط کُرتیس کشته و خورده شود، اما در آخرین لحظات گیلیام (جان هِرت)، پیر ساکنین انتهای قطار و مرشد و پدر‌نمای کُرتیس، با قطع کردن بازویش برای ساکنین گشنه‌ی انتهای قطار در ازای جان ادگار، جلویش را می‌گیرد. تنها پس از این‌که بسیاری از افرادْ خورده می‌شوند و یا طاوطلبانه، برای تهیه‌ی خوراک دیگران، اعضای بدنشان را قطع می‌کنند است که قالب‌های پروتئین توسط نگه‌بانان به دستشان می‌رسد.

در برف‌شکن، قطار کشوری است که یک ستم‌گر بر آن فرمانروایی می‌کند؛ مردم به‌زور در ایستگاهایشان تحت حکم مرگ زندانی شده‌اند. سوءتغذیه و خوردن حشرات و هم‌نوع خواری داستانی‌ست که بارها و بارها در اخبار شاهدش بودیم (این‌جا، این‌جا، این‌جا، این‌جا). وقتی کُرتیس گذشته‌اش مبنی بر چشیدن گوشت انسان را به‌یاد می‌آورد، می‌گوید گرچه منطقی‌ست که ساکنین انتهای قطار برای لطفی که در حقشان شده تا سوار قطار شوند و به زندگی ادامه دهند، شکرگذار باشند، اما با درنظر گرفتن جهنمی که تجربه کرده‌اند، غیرممکن است حتی ذره‌ای احساس قدرشناسی داشته باشند. عدم هم‌دردی با او غیرممکن است.

 

http://naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1452/GoEnglish_com_OutOfTheFryingPanAndIntoTheFire.gif

 

 

ادامه دارد

 

---

۱. اخطار را جدی بگیرید، زیراکه این نقد تقریباً تمام داستان فیلم را لوث می‌کند و تماشای فیلم دیگر لطفی نخواهد داشت. — م

۲. Global Warming

۳. Stratosphere

۴. Animal Farm در نزد مخاطبان فارسی زبان با عنوان «قلعه‌ی حیوانات» نیز شناخته می‌شود. — م

۵. Intelligent

۶. Totalitarianism

۷. Claustrophobic

۸. Dickensian

۹. اشاره به شعار اصلی جنبش تسخیر وال استریت: «ما ۹۹٪ هستیم». — م

۱۰. Socioeconomic

۱۱. Freeloade

..................................................................................................................................................................

فلسفه‌ی برف‌شکن قسمت 2

موضوع دیگری که فیلم به آن می‌پردازد رفتار رهبران در قبال ساکنان انتهای قطار است. در اوایل فیلم، یک زن چاق مرموز که کُت زرد روشنی، در تضاد کامل با خاکستری دوده‌ای که قسمت انتهایی قطار را احاطه کرده، به تن دارد، با چندین نگه‌بان وارد صحنه می‌شود. او که یک نوارمتر در اختیار دارد، قد و عرض دو کودک را اندازه گرفته و بدون هیچ حرفی به قسمت جلویی قطار می‌بردشان. اگرچه، قبل از این‌که زن دو کودک را بِبَرَد، یکی از والدین بچه‌ها کفشش را به طرف زن پرتاب می‌کند، یادآور اتفاقی مشابه که در زندگی واقعی رخ داده است که در آن مرد ناامیدی کفشش را به سمت قدرتمندترین مرد جهان پرتاب می‌کند.

بی‌قانونی را، البته، نمی‌توان بدون مجازات رها کرد. مخترع، سرمهندس، رهبر عزیز، ویلفُردِ مرموز (اِد هَریس)، مِیسِن را برای تنبیه این رفتار شورش‌مآبانه می‌فرستد. قبل از این‌که حکم پرتاب‌کننده‌ی کفش، حکمی که به‌نظر می‌رسد اگر شبه‌جزیره‌ی عربستان را به‌جای صحرای سوزان، لایه‌ای از یخ پوشانده بود، دولت سعودی اتخاذ می‌کرد، اجرا شود، مِیسِن تصمیم به سخن‌رانی می‌گیرد، نطقی که مخاطب حس می‌کند بار اولی نیست که ساکنین انتهای قطار شنیده باشند. در راستای نخستین نشان از کیشِ شخصیت۱، که بی‌شباهت با پرستشی که سلسله‌ی کیم در کره‌ی شمالی دریافت می‌دارند، نیست، مِیسِن ستایشی بی‌کران را به ویلفُرد تقدیم می‌دارد و او را رحیم و مهربان خطاب می‌کند. بنابراین، هرگونه شورش علیه این مهربانی و مرحمت بسیار نابخشودنی‌تر است و نمی‌توان بدون کیفرش گذاشت. «حدتان را بدانید، سر جایتان بمانید.»

بعدها مشخص می‌شود که آن زن با کُت زرد رنگ بچه‌ها را به قسمت جلویی قطار برده تا به‌عنوان برده کار کنند. ویلفُرد شرح می‌دهد که در طول سفر ۱۷ ساله‌ی قطار، قطعاتی نیاز به تعمیر و جایگزینی دارند. اما، قطعاتی که برای حرکت قطار لازم بوده‌اند «تمام» شده‌اند و بنابراین، کودکان کوچک‌الجثه می‌بایست در فضاهای تنگی که هیچ آدم بالغی نمی‌تواند خود را در آن‌ها جای دهد، خزیده و به‌طور مداوم و دستی به تعمیر قطعات بپردازند. به عبارت دیگر، ساکنین انتهای قطار به چشم احشام و اغنام دیده می‌شوند. خوراک داده می‌شوند تا زنده بمانند، وقتی که نیاز باشد «ادب» می‌شوند، و به عنوان بارکش نیز ازشان استفاده می‌شود.

در مورد مِیسِن، او نشان‌دهنده‌ی این‌ست که قدرتِ سیاسیِ فاسد چگونه می‌تواند انسانی را از عرش به فرش برساند. هیچ‌کس در دنیا شرور متولد نمی‌شود. بنابراین، مِیسِن، در نقطه‌ای از زندگی‌اش، می‌بایست یک بچه‌ی خوب‌سیرت، معصوم و شیرین بوده باشد. اگرچه مِیسِن زمانی هر کدام از این خصال را دارا بوده، هنگامی‌که نخستین بار روی صفحه ظاهر می‌شود، هیچ‌کدام از آن‌ها را نمی‌توان در او دید. مِیسِن با عینکی درشت بر روی چشمانش ظاهر می‌شود که او را شبیه به یک حشره کرده، لهجه‌ی غلیظ یورکشایر دارد، و لب‌های متکبرانه‌اش برای دستور دادن ساخته شده‌اند.

 

http://naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1452/snowpiercer_poster_tilda_swinton_medium.jpg

 

همه چیز در مورد میِسِن – چهره‌اش، لباسش، رفتارش، سخنش – نشان می‌دهد که او محصولِ نهاییِ در دست داشتن قدرت مطلق مستبدانه در قبال زندگی دیگران، برای مدت زمانی طولانی، است. او ظالم، پست و بی‌چاره است و انتظار دارد مردمی که زیر پایش له کرده و مانند تفاله با آن‌ها رفتار کرده، شکرگذار او باشند. این بهایی‌ست که مستبد باید بپردازد – قربانی کردن انسانیت در ازای قدرت، و منطق در ازای توهم.

فیلم می‌توانست راه‌حلی ساده را پیشنهاد کند – «ساکنین انتهای قطار در انقلابشان موفق می‌شوند و هنگامی‌که حاکم مستبد و دارندگان دیگر نابود شدند، تمام ساکنین انتهای قطار که زندگی ازشان دریغ شده بود تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی می‌کنند.»

اما بازهم، فیلم در قبال مخاطبش مانند بالغین هوشیار رفتار می‌کند. در صحنه‌ای کوتاه، بعد از این‌که گیلیام به نقشه‌ی کُرتیس مبنی بر چگونگی رهبری توده‌های انقلابی به سمت جلوی قطار گوش می‌دهد، از او به آرامی و مرموزانه می‌پرسد «و بعد چه؟» پرسشی عمیقاً فلسفی که نمی‌توان به‌راحتی پاسخش داد. اگرچه، کُرتیس وقت این چیزها را ندارد و بدون تردید می‌گوید: «ویلفُرد را می‌کشیم»؛ انگار که کشتن او راه‌حلی برای تمامی مشکلات آن‌هاست.

اما این پرسشی‌ست که به‌شدت در فیلم دست‌کم گرفته شده است – «و بعد چه؟» همین پرسش در حال حاضر در مصر و ملت‌های عرب دیگر پرسیده می‌شود. پس توده‌های مردم بالاخره به میدان آمدند و به دنیا نشان دادند که حُسنی مبارک چیزی جز هارت و پورت نبود. و بعد چه؟ توده‌ها دوباره جمع شدند و به دنیا نشان دادند که محمد مُرسی حتی نصف هرات و پورت مُبارک هم نبود. و بعد چه؟ براساس آن‌چه در اخبار دیده‌ایم، بعید به نظر می‌رسد که مصریان پایانِ قصه‎ی خیالیِ زندگی با خوش‌بختی تا آخر عمرشان را یافته باشند.

«و بعد چه؟»

 

http://naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1452/Finding-Nemo-finding-nemo-3570108-853-480.jpg

حالا چی؟

 

همین‌‌طور که کُرتیس و همراهان انقلابی‌اش واگن به واگن می‌جنگند و به پیش می‌روند، دنیاهایی تازه مشاهده می‌کنند که ساکنین انتهای قطار حتی در رویاهایشان هم نمی‌توانستند تجسم کنند. و با هر پیش‌رفتی که می‌کنند، واگن‌ها یک به یک لوکس‌تر و ساکنینش فاسدتر می‌شوند. نخست، واگنی را مشاهده می‌کنیم که به باغستانی مصنوعی تبدیل شده تا میوه تولید کند. در دیگری، کل واگن به عنوان یک آکواریوم بزرگ مورد استفاده قرار می‌گیرد که ساکنین ابتدای قطار هر ساله دوبار از آن بهره‌برداری می‌کنند تا ماهی تازه میل کنند، هم‌زمان حواسشان هم هست تا برای برقراری تعادل و جلوگیری از رشد سریع جمعیتْ ماهی‌ها را گلچین کنند. جلوتر در فیلم باز هم به این مضمون باز خواهیم گشت.

در واگن‌های دیگر، مردم از سوناهای سوئدی و در بقیه، روز و شبشان را غرقه در الکل و مخدر می‌گذرانند. گرچه، سورئال‌ترین واگنی که انقلابیون واردش می‌شوند واگن مدرسه است. در این واگن، که به مثابه‌ی کلاس‌های درس آمادگی خصوصی۲ طراحی شده، آموزگاری زیاده‌ازحد بشاش و پویا (آلیسون پیل) یک دوجین یا بیش‌تر دانش‌آموز را درس می‌دهد. اما، درس‌ها آن‌چنان ربطی به ریاضی و دستور زبان ندارند و بیش‌تر روی خواندن سرودهایی در ستایش ویلفُرد تمرکز دارند؛ بازهم، شبیه به آموزش‌هایی که در رژیم‌های مستبد مانند کره‌ی شمالی یافت می‌شود (این‌جا، این‌جا، این‌جا).

اگرچه فیلم به طور حتم داستانی تمثیلی‌ست که استبداد را هدف قرار داده، و نه سرمایه‌داری را که ضدسرمایه‌دارها دوست دارند مردم باور کنند، درک این موضوع که چه نوعی از نظام اقتصادی در قطار وجود دارد، مشکل است. ما هرگز داد و ستدی بین ساکنین قطار مشاهده نمی‌کنیم. شاهد جیره‌بندی خوراک هستیم، که اشاره به این دارد که تولید به طور حتم برنامه‌ریزی شده است، اما صحنه‌ای که ثروتمندان فاسد غرق در الکل و مخدر هستند نشان می‌دهد، با فرض این‌که تولید در واقع برنامه‌ریزی شده است، می‌بایست نوعی از اقتصاد زیرزمینی که این برنامه‌ریزی مرکزی را دور می‌زند وجود داشته باشد، که از طرفی غیرممکن است زیراکه همگی در قطاری هستند که هیچ‌کس نمی‌تواند از آن خارج شود.

آن‌چه به طور حتم می‌دانیم چیزی‌ست که پیش‌تر در صحنه‌ی آکواریوم به آن شاره شده بود و جلوتر در دقایق پایانی به تفصیل به آن پرداخته می‌شود – اجرای کنترل جمعیت براساس اصول مالتوسیان۳ که پائول ر. اِرلیچ۴ را سرافراز می‌کند.

 

http://naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1452/463px-Paul_Ehrlich_-_1974.jpg

پائول ر. اِرلیچ

 

چیز مهمی که در مورد صحنه‌ی آکواریوم باید به یاد داشته باشیم این است که ماهی‌های درون آکواریوم هر سال دوبار برای حفظ تعادل اکوسیستم گلچین می‌شوند تا طبقه‌ی بالاتر از ماهی‌های تازه لذت بِبَرَند و در عین حال از رشد بی‌رویه‌ی جمعیت ماهی‌های آکواریوم جلوگیری شود. وقتی‌که کُرتیس ویلفُرد را برای نخستین بار (و آخرین بار) در اتاق موتور، که طراحی‌اش به نسخه‌ای مینیمالیستی از یک سوئیت در هتل پلازا۵ می‌ماند، ملاقات می‌کند، ویلفُرد افشا می‌کند که انقلاب کُرتیس توسط او برنامه‌ریزی و هماهنگ شده است. در طول فیلم، کُرتیس از طرف منبعی نامعلوم یادداشت‌هایی را دریافت می‌کند که ترغیبش می‌کند تا به جنگیدن ادامه دهد. مشخص می‌شود شخصی که آن یادداشت‌های دل‌گرم‌کننده را می‌فرستاده کسی نبوده جز خود ویلفُرد.

خوب، چرا ویلفُرد انقلابی خونین را برای براندازی خود ترتیب می‌دهد؟ خودش می‌گوید چنین کرده تا مطمئن شود انقلاب پرولتاریای خشمگین رخ خواهد داد، و ساکنین انتهای قطار و ساکنین ابتدای قطار هم‌دیگر را کشته تا جمعیت قطار، هم در قسمت انتهایی قطار و هم در قسمت اِلیت طبقه‌ی بالای قطار، تحت کنترل درآیند. ویلفُرد شرح می‌دهد که مجبور بوده این‌کار را انجام دهد زیراکه نمی‌توانسته منتظر انتخاب طبیعی۶ بماند تا اتفاق بیفتد؛ اگر چنین می‌کرد، رشد تصاعدی جمعیت بسیار بیش‌تر از نرخ تولید غذا می‌شد، که متعاقباً همه را از کمبود غذا به کام مرگ می‌فرستاد.

در جهان واقعی، مالتوس پیش‌بینی آخرالزمانی‌اش را با توجه به تولید محدود غذا معین کرد. اما، برخلاف این حقیقت که آن پیش‌بینی‌ها حتی در دوران زندگی خود مالتوس هم اشتباه از آب درآمدند، دیدگاهش هرگز به طور کامل از بین نرفت. در حقیقت، نئومالتوسیانیسم۷ فراخوان متفق کردن بسیاری از حامیان محیط زیست امروزی بوده است، مانند پائول ر. اِرلیچِ نام‌برده شده که پیش‌بینی‌ای مشابه (رد شده) را در پرفروش‌ترین کتاب سال ۱۹۶۸، بمب جمعیتی۸، ارائه داده بود. او در این کتاب پیش‌بینی کرده بود که صدها میلیون مرگْ سالانه در دهه‌ی ۱۹۷۰ رخ خواهد داد و اصرار می‌کرد که تنها راه پیش‌گیری از این فاجعه کنترل جمعیت است، «کنترل جمعیت جبری اگر راه‌کارهای طاوطلبانه شکست بخورد.»

 

http://naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1452/rwandagenocideskulltomb.jpg

کشتن میلیون‌ها برای نجات میلیون‌ها؟ عجب منطقی.

تصویر یکی از قبرهای دسته‌جمعی نسل‌کشی در رواندا

 

گرچه، همان‌طور که همه‌مان می‌دانیم، به‌جای قحطی در مقیاس جهانی و مرگ و میر وسیع آن‌طور که اِرلیچ پیش‌بینی کرده بود، دهه‌ی ۱۹۷۰ شاهد یک انقلاب زراعتی نوین بود، که تا امروز هم ادامه دارد. با وجود دو برابر شدن جمعیت زمین، تولید غذا با پیش‌رفت فن‌آوری‌های خلاقانه که بیش‌تر و بیش‌تر از یک جریب زمین غذا تولید می‌کنند، رشد می‌کند. پس همان‌طور که پیش‌تر ذکر شد، کمبود غذا نیست که سبب می‌شود مردم در دنیا از گشنگی و قحطی رنج بِبَرَند، بل‌که، بازهم برای حُسن تعبیر، این سوءاداره‌ی سیاسی‌ست که آن را سبب می‌شود.

نظریات مالتوس، اِرلیچ، و دیگر هم‌فکرانشان در دنیای حقیقی رد شده است. اما در دنیای برف‌شکن چطور؟ آیا پیش‌بینی آخرالزمانی مالتوس اعتباری برای ساکنین برف‌شکن دارد؟ شوربختانه، بله، نخست، تولید غذا تنها در قطار امکان‌پذیر است، که، برخلاف زمین قابل کشت، نمی‌توان گسترش داده و یا شخم زده شود. دوم، و مهم‌تر این‌که، چون تمام بشریت باقی مانده بر روی کره‌ی زمین همگی در قطار جای دارند، مبادله با دنیای بیرون غیرممکن است. به عبارت دیگر، تولید غذا آشکارا محدود است و ساکنین قطار چاره‌ای جز خود‌کفایی ندارند.

از جهاتی، وضعیتی که ساکنین قطار دارند شبیه به نظام جوچه۹ کره‌ی شمالی است، ایدئولوژی‌ای که تقریباً اقتصاد و نظام اجتماعی کره‌ی شمالی را نابود کرد. با در نظر گرفتنِ دستگاهِ امنیتیِ گزافی که ویلفُرد به خدمت گرفته (مطابق با ارتش میلیونی کره‌ی شمالی) که بیش‌تر سلاح‌های بدون گلوله حمل می‌کنند (مطابق با کمبود مهمات کره‌ی شمالی) و کارشان ادب کردن (مطابق با سربازان کره‌ی شمالی که برای ترساندن مردم مورد استفاده قرار می‌گیرند) ساکنین گشنه‌ی انتهای قطار (مطابق با ساکنین گشنه‌ی کره‌ی شمالی) است، دنیای ساختگی برف‌شکن شباهت قابل توجه‌ای به حقیقتِ مالتوسیِ ایدئولوژیِ جوچه‌ی کره‌ی شمالی دارد.

 

http://naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1452/north-korea-is-dark.jpg

حقیقت جوچه۱۰.

 

تحت این شرایط، نه تنها گلچین کردن مردم ممکن، بل‌که ضروری است. این چیزی نیست جز شکوفایی کامل اُتیلیتاریانیسمِ۱۱ (فایده‌گراییِ) جِرِمی بِنتام۱۲، مکتب فکری که اساسش «بهترین بهترین‌ها برای بیش‌ترین تعداد،» است که وقتی کسی به آن بیاندیشد، کم‌کم متوجه می‌شود که یکی از وحشیانه‌ترین شعارهای‌ست که بر بشریت تحمیل شده است. فایده‌گرایی یک کابوس است زیراکه هرگز «خوب» را تبیین نمی‌کند جز آن‌که چیزی‌ست که برای بیش‌ترین تعداد خوب است. چه کسی، در هر وضعی، تصمیم می‌گیرد که چه چیز برای بیش‌ترین تعداد خوب است؟ و چرا برتری عددی فوراً مشخص می‌کند چیزی خوب است؟ فلسفه‌ی دهشتناکی‌ست اما در کره‌ی شمالی و برف‌شکن، ضرورت بر دهشتناک بودن سایه می‌افکند.

فرق بین رهبری در برف‌شکن و هم‌تاهای حقیقی‌اش در کره‌ی شمالی این است که پیشین (ویلفُرد) توسط آب و هوای متغیر که باعث شده زندگی بر روی زمین برای انسان ناممکن شود، بالاجبار به این مخمصه دچار شده است، درحالی‌که پسین (سلسله‌ی کیم) طاوطلبانه انتخاب کرده تا جهنمش را برپا کند. تفاوت در مساله‌ی انتخاب به کنار، اما، این حقیقت که، هر دو رهبر برای چشم‌پوشی از قتل عام مردم خود، گناه‌کار هستند، تغییر نمی‌کند. نظر فیلم در مورد ماتوسیانیسم۱۳ این است؛ فلسفه‌ای که قتل عام را مجاز می‌شمرد و این تنها در یک رژیم مستبد امکان‌پذیر است.

در آخر، فیلم به سیرت دو رهبر قطار می‌پردازد – ویلفُرد که با مشت آهنین در قسمت جلویی قطار حکومت می‌کند و گیلیام که فداکاری و جان‌فشانی را موعظه (و پیشه) می‌کند. از بین این دو ویلفُرد را راحت‌تر می‌توان موشکافی کرد.

وقتی‌که ویلفُرد و کُرتیس برای بار نخست ملاقات می‌کنند، در کنار این‌که ویلفُرد افشا می‌کند همه‌ی انقلاب‌های گذشته از قبل طراحی شده بودند تا جمعیت را تحت کنترل دربیاورند، به کُرتیس می‌گوید که تمامی افراد داخل قطار جای خود را دارند؛ و این‌طور شده که جای او هم در ابتدای قطار باشد. سپس حرفی قابل توجه به کُرتیس می‌زند. درحالی‌که عبایی که به‌نظر از ابریشم بافته شده به تن دارد و در اتاق موتور، که، باز، به یک سوئیت مینیمالیستی هتل پلازا می‌ماند، در حال پختن یک استیک است، به کُرتیسِ آشکارا تحلیل رفته، پوشیده از دوده، گشنه، و دچار خون‌ریزی می‌گوید که او، نیز، برای بودن در ابتدای قطار باید بهایی بپردازد؛ که برخلاف آن‌چه کُرتیس ممکن است فکر کند، ویلفُرد با آن‌همه دارایی در زندگی خوشنود نیست.

 

http://naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1452/16182_600.jpg

 

مخاطب به‌راحتی می‌تواند بر دل‌سوزی به حالِ خودِ طعنه‌آمیزِ ویلفُرد نیش‌خند بزند. اما، من شک دارم که او بی‌صداقت بود. در واقع، بسیار محتمل است که ویلفُرد خودشناس‌ترین و صادق‌ترین شخصیت در تمام طول فیلم باشد. برخلاف مِیسِن، ویلفُرد دچار توهم نشده است. او می‌داند که چه می‌خواهد و نیز می‌داند که چه چیزی باید در ازایش بپردازد.

آن‌چه او می‌خواهد قدرت است؛ او می‌خواهد که حکومت کند. رفتار کیش‌مانندی که نوکرانش در قبال او دارند گواهی بر این مدعاست. قرار نیست که خوش‌بخت باشد؛ و خودش هم این را می‌داند. فقط می‌خواهد حکومت کند. برای حکومت، ویلفُرد می‌بایست دنیایی را که می‌خواهد خود طراحی کند. او فقط قطار را طراحی نکرده، او دنیای تمکین را آفریده – دنیایی که اندیشه‌ی هر انسان برای خودش نخواهد بود، بل‌که تلاشی خواهد بود برای حدس اندیشه‌ی ویلفُرد. دنیایی که هیچ انسانی برای خودش میلی نخواهد داشت، بل‌که تمام تلاشش را معطوف می‌کند تا امیال و آرزوهای ویلفُرد را سرانجام دهد. اما، تفکرات و امیال ویلفُرد و تفکرات و امیال دیگران برای سرانجام بخشیدن به تفکرات و امیال او چیزی جز استدلال دُوری نیست. او آرزو دارد حکومت کند و دیگران آرزو دارند بر آن‌ها حکومت شود. و چرخ روزگار می‌چرخد و می‌چرخد.

اما در ازای آن‌چه می‌خواهد باید چیزی بپردازد. و آن چیز این است که هدفی نداشته باشد جز این‌که مردمی را که ازشان به‌غایت متنفر است، راضی نگه دارد. باید دروغ بگوید، چاپلوسی کند، ستایش کند، و بطالت و وحشی‌گریِ‌شان را گشترش دهد. او حتی از میان‌مایه‌هایی که بر آن‌ها حکومت می‌کند نیز کم‌تر استقلال و آزادی دارد. حداقل نوکران حلقه به گوشش بر ساکنین انتهای قطار حکومت کرده و برای هرگونه دلیل سادیسمی که ممکن باشد آن‌ها را شکنجه می‌کنند. ویلفُرد، اما، بسیار هوشیارتر و خودشناس‌تر از آن است که به چنین سطحی از حماقت و وحشی‌گری سقوط کند. او تنها از مردم استفاده می‌کند محض آن‌چه می‌تواند برایشان انجام دهد. تنها کاربردش همین است. او مقصود دیگری ندارد. این بهایی‌ست که باید در ازای قدرت بپردازد.

 

http://naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1452/humptydumpty1.jpg

یک مرد توخالی

 

گیلیام، از طرف دیگر، موردی پیچیده‌تر برای مکاشفه است. برخلاف ظاهر اشرافی ویلفُرد، گیلیام ژولیده است و چیزی بر تن دارد که انگار از گونی ساخته شده است. در بعضی جهات، همیشه در ذهن تصور می‌کردم که یحیی باید چنین شمایلی داشته باشد. به‌علاوه، پیام از خود گذشتگی که موعظه می‌‎کند به او مقامی والا می‌دهد، که البته به کارش نیز بسته است، حداقل یک بازو و یک پا طاوطلبانه برای غذا دادن به ساکنین انتهای قطار، قبل از دریافت قالب‌های پروتئین ساخته شده از سوسک‌های خمیر شده، بریده شده است. از آن به بعد بازویش با چیزی که به دسته‌ی یک چتر می‌ماند و پایش یا دسته‌ی چوبی یک جارو جایگزین شده‌اند.

 

http://naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1452/16630_600.jpg

 

از هر لحاظ که نگاه کنیم به‌نظر می‌رسد گیلیام وارونه‌ی متقابل۱۴ ویلفُرد باشد. گرچه، در حین ملاقات سرنوشت‌ساز ویلفُرد با کُرتیس، افشا می‌شود که ویلفُرد و گیلیام در واقع دوست بوده‌اند و از ابتدا با هم هم‌کاری داشتند؛ ویلفُرد امور قسمت جلویی را اداره می‌کرد و گیلیام امور مربوط به قسمت عقبی. گرچه به‌ندرت چهره به چهره ملاقات داشته‌اند، آشکار می‌شود که شبانه توسط تلفن با هم صحبت می‌کردند. این‌گونه بود که ویلفُرد می‌دانست که باید یادداشت‌ها را برای کُرتیس بفرستد تا انقلاب راه بیفتد. این‌جاست که متوجه می‌شویم گیلیام و ویلفُرد در واقع وارونه‌ی متقابل هم نیستند، بل‌که، در واقع، تصویرِ قرینه‌ایِ۱۵ یک‌دیگرند. آن‌ها دو روی یک سکه‌اند.

اساساً، ویلفُرد از دیگران می‌خواهد تا ذهنیات و امیالشان را برای او فدا کنند، گیلیام از دیگران می‌خواهد افکار و امیالشان را برای یک‌دیگر فدا کنند. تفاوت در کسی\کسانی است که از مردم خواسته می‌شود تا برایش\برایشان فداکاری کنند. اما، این حقیقت را تغییر نمی‌دهد که همواره از مردم خواسته می‌شود فداکاری کنند. و بر این منطق استوار است که تا وقتی که فداکاری در کار باشد، یکی در کار خواهد بود تا برایش فداکاری شود. وقتی خدمت در کار باشد، یکی در کار است که به آن خدمت شود. مردی که از فداکاری صحبت می‌کند، از بردگان و اربابان صحبت می‌کند، قصد دارد خود ارباب شود.

اما، تفکر گیلیام برای حکومت بر توده‌های مردم از تفکر ویلفُرد فاسدتر است. براساس تفکر گیلیام، دنیایی که او متصور شده جایی‌ست که افکار و امیال هر انسان برای خودش نخواهد بود، بل‌که تلاشی خواهد بود برای حدس زدن افکار و امیال مردی که کنارش ایستاده که در نتیجه این استدلال دُوری نمی‌تواند افکار و امیالی از خود داشته باشد. دنیای‌ست که همه در انقیاد خواست دیگران هستند. دنیای‌ست که مردم برده‌ی یک‌دیگرند، دنیایی که حتی شأن خدمت به یک ارباب را هم ندارد.

پیام ویلفُرد این بود که افراد حقی ندارند؛ که پیشوا، خودش، تنها چیزی‌ست که اهمیت دارد. در نظمی که ویلفُرد عرضه می‌دارد، هیچ انگیزه‌ی شخصی اجازه داده نشده است. تنها انگیزه‌ای که اجازه داده شده خدمت به اوست.

در طرف دیگر، پیام گیلیام این است که افراد حقی ندارند؛ بل‌که توده چیزی‌ست که اهمیت دارد. در نظمی که گیلیام عرضه می‌دارد، انگیزه‌ی شخصی اجازه داده نشده است. تنها انگیزه‌ای که او اجازه می‌دهد وجود داشته باشد خدمت به خلق (توده‌ها) است.

هر دو مرد، از ابتدا بازی را مشخص کردند. شیر – جان‌فشانی. خط – جان‌فشانی. تا وقتی‌که مردم جان‌فشانی کنند، فرقی نمی‌کند که جانشان را برای پیشوا فدا کنند یا یک‌دیگر. مادامی که مردم بپذیرند که از جان گذشتگی و انکار خویشتن ارزش‌هایی غیرقابل مصالحه و مقدس خواهند بود، همه چیز سر جایش قرار دارد.

از جان گذشتگی و فداکاری، اما، نمی‌تواند بدون رهبری که خیرات را جمع‌آوری کند، وجود داشته باشد. در دنیای حقیقی، در سنتِ پیشینیان، دو گونه رهبر که همیشه این صدقات را جمع‌آوری می‌کردند، وجود داشته است. گرچه بسیار متفاوت بودند، اما، مانند ویلفُرد و گیلیام، همیشه تصویر قرینه‌ی هم بوده‌اند. رهبران همیشه خدا و جامعه بودند. مردمی که صدقات را برای رهبران درو۱۶ می‌کردند نمی‌توانستند انسان فانی باشند. ما انسان فانی هستیم و هیچ‌کس از ما به‌تر نمی‌داند که چقدر می‌توانیم معیوب باشیم. دروکنندگان۱۷ اما می‌بایست نوعی قدرت اخلاقی و یا قدرت سیاسی نسبت به ما دارا باشند. در نتیجه، در طول تاریخ بشریت اسامی مختلفی به آنان داده شده است – روحانیون، کمیسری‌ها، پادشاهان، وکلا، و غیرو.

مادامی که افراد آزاد نباشند تا مسیر زندگی خودشان را آن‌طور که خود می‌پسندند انتخاب کنند، فرقی نمی‌کند که خدمت‌گذار خدا یا پیشوا، یا پرولتاریا باشیم. بالاخره، همه‌مان بردگانی هستیم در صف انتظار برای رفتن بر محراب و قربانی شدن.

 

http://naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1452/sacrificial-stone2.gif

 

این همان پرسش نهایی‌ست که کُرتیس می‌بایست پاسخ دهد. اگر قرار است چیزی جز برده برای یک‌دیگر نباشیم، آیا انسانیت ارزش نجات دادن را دارد؟ تنها پاسخ صحیح «نه» است.

بعد از این‌که قطار نابود می‌شود، مشاهده می‌کنیم که تمامی افراد قطار، خوب‌ها، بدها، زشت‌ها، همه می‌میرند. بسیار هم خوب و عالی. تمامی اخلاقیات دهشتناک آن شخصیت‌ها محصول نهایی فلسفه‌ای متعفن و گندیده بود. زنده ماندنشان هیچ خیری در پی نمی‌داشت.

تنها بازماندگان یک پسر بچه و یک دختر نوجوان هستند، شخصیت‌هایی که هر دو در قطار متولد شده بودند و روی هم رفته بیش‌تر از ۲۰ دقیقه هم روی پرده حضور نداشتند. با نابودی قطار و هر آن‌چه و هر آن‌کس که در خود جای داده بود، شانس نجات بشریت تنها روی دوش این دو بچه نهاده شده است.

گرچه، این‌که بشریت باقی بماند یا نه بی‌ربط است. چیزی که مهم است این‌ست که آن‌ها آزاد هستند و بقایشان بستگی به ذهن‌های مستقل خودشان دارد. این پیام نهایی فیلم است: اهمیت آزادی؛ هر چه پیش آید.

 

http://naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1452/freetochoice--livewithconsequencesofyourchoice.jpg

آزاد هستی که انتخاب کنی، اما از عواقب انتخابت آزاد نیستی.

یک پارادوکس جهانی

 

---

۱. Cult of Personality نظام حکومتی که در آن شخصی با استفاده از رسانه‌های انبوه و پروپاگاندا خود را به مقام خدایی می‌رساند. — م

۲. کلاس‌هایی که معمولاً در آمریکا خصوصی و بسیار پرهزینه هستند. — م

۳. Malthusian

۴. Paul R. Ehrlich

۵. Plaza Hotel

۶. Natural Selection

۷. Neo Malthusianism

۸. The Population Bomb

۹. Juche

۱۰. عکسی که مشاهده می‌کنید در شب توسط ماهواره گرفته شده است، همان‌طور که می‌بینید کره‌ی شمالی در شب کاملاً تیره و تار است. احتمالاً برای صرفه‌جویی بیش‌تر. به نظر می‌رسد کیم جونگ اون شعار «هرگز نشود فراموش، لامپ اضافی خاموش» را بیش‌ازحد جدی گرفته است. — م

۱۱. Utilitarianism

۱۲. Jeremy Bentham

۱۳. Mathusianism

۱۴. Polar Opposite

۱۵. Mirror Image

۱۶. Reap به‌معنای گرفتن جان هم است. — م

۱۷. Reaper جان‌ستان هم معنی می‌دهد. نام دیگر فرشته‌ی مرگ (عزرائیل) نیز است. — م





فروش فیلم بلوری